تبلیغات
ss501 & Korean STARS - داستان دابل اسی...!
یکشنبه 10 شهریور 1392

داستان دابل اسی...!

   نوشته شده توسط: Kim Ji ae    

سلام بچه ها من ایندفعه به قولمون عمل کردمو براتون داستانی که منو کیانا داریم مینویسیمو تا یه جاییشو گذاشتم.

البته این داستان فصل فصله و ادامه هم داره.اینی هم که گذاشتم فصل اولشه...!

اسمشم هست:انتخاب بازیگوشانه(playful selection)

برین ادامه...!

این دوتا خوشگلایی که دیدین عقشای منو کیانا بوووووووووووووووووووووووووووووووودن.

انتخاب بازیگوشانه(playful selection)

فصل اول

در دبیرستان جیجووان دانش آموزان زیادی به درس خواندن میپرداختند که از جمله این دانش آموزان میتوان به کیم هیون جونگ،پارک جونگمین،کیم کیو جونگ،کیم هیونگ جون،هائه یونگ سنگ را نام برد.

در این میان کیم هیون جونگ یکی از دانش آموزای خیلی خیلی درسخون بود.

به غیر از این دانش آموزان؛دانش آموزان دیگری هم به درس خواندن میپرداختند که همه آنها خیلی خیلی خوش تیپ و خوشگل بودند.برای همین همه دخترای این دبیرستان دوست داشتند با این دانش آموزان دوست باشند.

اوهانی به همراه پدرومادر خود به کشور کره شمالی رفته بودند زیرا بعد از پدربزرگ اون پدرش به جای او مسئولیت مدیر عاملی یک شرکت رو به عهده داشت بنابر این اونا مجبور بودند از کشور کره جنوبی به کره شمالی از آنجا به کانادا وبازهم از آنجا به ژاپن میرفتند.

پس از اومدن اونا به کشور کره جنوبی پدر اوهانی اورا در دبیرستان جیجووان ثبت نام کرد.از فردای آن روز قرار شد که اوهانی به اون دبیرستان بره.

هانی دختری بسیار درسخون بود که این رو همه میدونستند ولی چون دختری ملنگ و دست و پا چلوفتی بود در امتحاناتش همیشه یک الی دو سوال رو از یاد میبرد یا جا میانداخت.

کیم هیون جونگ رابطه اش با همه خیلی سردو خشک بود برای همین هانی از این که به یه مدرسه ای میره که بهترین دانش آموزای اون مثل پارک جونگمین و کیم هیون جونگ خیلی سرد و مغرور بودند میترسید.

از طرف دیگه کیم هیون جونگ با هانی رابطه خیلی خیلی خیلی سرد داشت و این موضوع هانی را نگران تر میکرد.

علاوه بر اینها هانی میدونست که اگه بتونه رابطه اش رو با هیون جونگ بهتر کنه درسش از اینی که هست بهتر میشه.از این رو سعی کرد تا در ابتدا رابطه اش رو با دوستای تقریبا نزدیک به کیم هیون جونگ خوب کنه!

در اویل هانی در این راه خیلی موفق شد ولی بعد فهمید که هیون جونگ از این موضوع خبر داره و باید یه ذره بیشتر احتیاط کنه.

وقتی داشت پیاده به طرف خونه میرفت توی این فکر بود که چیکار کنه که یه دفعه صدای یانگ تسه کیانگ(یکی از همکلاسی هاش)رو از پشت سر شنید.اون به طرف هانی اومد و گفت:میتونم بپرسم این موبایل و هدفون مال توئه یا نه؟

هانی که خیلی جا خورده بود آخه محال بود که موبایلشو جایی جابذاره برای همین با ترسو لرز زیادی گفت:بله خیلی مچکرم و در همون موقع پای هانی رفت توی چاله و تنها کاری که میتونست بکنه این بود که یانگ تسه کیانگ رو بگیره ولی نتونست و مجبور شد یقه اش رو بگیره و در این صورت یقه تسه کیانگ گیر کرد به گلوش و در جا جر خورد.

تسه کیانگ به معنای این که یه ذره هانی حواسشو بیشتر جمع کنه تا این اتفاقا نیفته ژاکتشو از تنش درآورد و یه راس انداخت توی سطل به امید اینکه هانی یه ذره از این کارش خجالت بکشه!اما هانی خجالت که نکشید هیچ تازه زبونشو درآورد و پا به فرار گذاشت.

طرفا عصر که هانی به خونه رسید پدرش به اون گفت که فردا شب میریم خونه یکی از دوستای دوره دبیرستانم پس بهتره فردا یه ذره زود تر بیاد و در ایون بین مامان هانی هم حرف پدرش رو تایید کرد.

بعد هانی به اتاقش رفت و لباساشو درآوردو یه شیرجه روی تختش رفت.زیاد خوابش نمی برد برای همین همش تو فکر کیم هیون جونگ و تسه کیانگ و یونا بود.

وقتی که چشماشو باز کرد دید که صبح شده و سریع از روی میز یه نون برنجی برداشت و دوید.پدر و مادرش هم به هش یادآوری میکردند که امشب یادت نره میخوایم بریم مهمونی زود بیا خونه و هانی هم گفت چشم و از خونه بیرون زد.

وقتی که به مدرسه رسید متوجه تسه کیانگ شد که داشت به طرف اون میدوید و هانی تا این صحنه رو دید پا به فرار گذاشت و به داخل سالن مدرسه رفت همینطور که اون داشت میدوید به یکی از دانش آموزان برخورد کرد و سریع معذرت خواهی کرد و باز هم دوید ولی دقیقا دو متر اونور تر روی زمین افتاد.

و تازه متوجه شد که به اون شخصی که برخورد کرده بوده دانش آموز نبوده بلکه یه خانم نیمه محترمی بود که با سرعت زیادی از اون عکس گرفت و بهش کمک کرد تا از روی زمین بلند شه.

همین که هیون جونگ این صحنه رو دید یه ذره عصبانی شد و سریع رفت بالا توی کلاسشون.یونا از این عکس العمل هیون جونگ به یه چیزی مشکوک شد و سریع مثل این آویزونا به دنبال هیون جونگ رفت.

یه زنگ دیگه به تموم شدن کلاسا مونده بود که هانی از مدرسه بیرون زد.دوستاش ازش پرسیدند که برای چی اینقدر زود میره برای همین هانی به اونا گفت آخه پدرومادرم گفتند که امشب میریم به یه مهمونی خیلی مهم و باید زود برم خونه و آماده بشم.

در همون موقع هانی هیون جونگ رو دید که داره از مدرسه بیرون میره ولی چون میدونست اگه عکس العملی نشون بده حتما براش بد تموم میشه بدون هیچ کار خاصی از کنار هیون جونگ گذشت و از مدرسه بیرون زد.یه ذره که جلوتر رفت دید که هیون جونگ داره از اون جلو راه میفته برای همین چون دیگه توی مدرسه نبودند سریع به هیون جونگ نزدیک شد و اونو تعقیب کرد.هیون جونگ متوجه هانی شده بود که اونو تعقیب میکنه و از دست و پا چلوفتی بودن هانی خندش گرفته بود.

تا اینکه رفت توی یه کوچه و هانی رو اونجا گیر انداخت.

هانی خیلی ترسیده بود چون تنها چیزی که توی چهره هیون جونگ میدید یه نگاه پر از عصبانیت و تمسخرآمیز بود.

بالاخره هیون جونگ به طرف هانی حرکت کرد و اونو به سمت دیوار هل داد و صورتش و به هانی نزدیک کرد به طوری که میخواست اونو بوس کنه ولی با نگاهی خشم آلود به اون گفت:دفعه آخرت باشه که دورو بر من پرسه میزنی.دفعه بعد...

یه دفعه هانی پرید وسط حرف هیون جونگ و گفت:ولی من نمیخواستم اذیتت کنم ولی دوست داشتم بدونم که چرا رفتارت اینقدر با من یه حالیه؟

- من این طوری رفتار میکنم و اصلا هم پشیمون نیستم و به کسی هم ربط نداره که من چه طوری رفتار میکنم و چیکار میکنم.

- باشه!ولی تا موقعی که به من نگی واسه چی و چرا این رفتار هارو میکنی من اذیتت میکنم.

و در این حالت هانی به هیون جونگ زبون درآورد.

در همین موقع هیون جونگ فاصله اش رو با هانی درست کرد و به چشمای اون خیره شد و یه پوز خند تمسخرآمیز زد.

هانی از این بابت خوشحال بود که بالاخره تونسته برای یه بارم که شده حتی به شکل تمسخرآمیزم که شده تونسته لبخند هیون جونگ رو ببینه.

تا این که بالاخره هانی به یاد پدرش افتاد و به هیون جونگ گفت:ببخشید ولی من باید امروز سریع برم خونه آخه...

یه دفعه هیون جونگ پرید وسط حرف هانی و به اون گفت به من هیچ ربطی نداره تو برای چی به کجا میری...

و سریع به راهش ادامه داد.

هانی از این بابت خیلی ناراحت شده بود که نتونست حتی پنج دقیقه مثل بچه آدم با هیون جونگ حرف بزنه.

وقتی رسید به خونه هیچ کس اونجا نبود به غیر از یه یادداشت که به خط مامان هانی بود برای همین اونو سریع باز کرد و دید که توی اون نوشته هانی با اینکه من و پدرت بهت گفتیم که زودتر از همیشه از مدرسه به خونه بیا بازم دیر کردی!حالا اشکالی نداره سریع اون لباسای آبی و صورتیت رو بپوش وبه این آدرسی که گفتم بیا فقط تورو خدا دوباره دیر نکنی ها؟

برای همین هانی سریع رفت توی اتاقش و لباسای آبی و صورتیش رو پوشید و خیلی سریع به این آدرسی که مامانش براش نوشته بود رفت وقتی زنگ و زد و در براش باز شد با یه چیز باور نکردنی رو به رو شد.

اونم این بود که همسر دوست پدر هانی،همون خانمی بود که هانی توی مدرسه به اون برخورد کرد و دومتر اونور تر روی زمین افتاد و در همون موقع همون خانم هم ازش عکس گرفت برای همین یه ذره دستپاچه شد و به شکل عجیبی سلام کرد و اون خانم هم هانی رو به همراه خودش به طرف یکی از کاناپه ها برد و اونو پیش خودش نشوند.

همین طور که همگی داشتند با هم حرف میزدند صدای باز شدن در اومد که یه دفعه آقای کیم گفت پسر بزرگمونه تقریبا همسن هانی جونه ولی فکر کنم یه دو سه سالی از هانی بزرگ تر باشه.

تا این که بالاخره پسرشون اومد تو و چشمای اون و هانی از تعجب گرد شد.تا این که بالاخره آقای کیم گفت نمیخواید شما هارو به همدیگه آشنا کنیم؟

کیم هیون جونگ:نه لازم نیست ما قبلا با هم دیگه آشنا شدیم!

آقای کیم:جدا خوب دیگه چه بهتر هانی میتونی با هیون جونگ بری تو اتاقش و باهم بیشتر آشنا بشین.

 


رودابه
یکشنبه 5 آبان 1392 11:08 ب.ظ
عالى بود.
رودابه
یکشنبه 5 آبان 1392 10:17 ب.ظ
عالى بود مرسى.
سارا
یکشنبه 10 شهریور 1392 12:42 ب.ظ
بزار برم زنگ بزنم به دوستم بیاد اینو بخونه دیوونه شه
پاسخ kiana ✿ADMIN✿ : خخخخخخخخخخخخخخ باشهههه
دیوونه دابل اس!
یکشنبه 10 شهریور 1392 12:15 ب.ظ
وای واقعا دستتون درد نکنه این داستانه محشره.لفطا ادامشم زود زود بذارینننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن.
پاسخ kiana ✿ADMIN✿ : چشممممممممم عزیزممممممم